اینجا روایت کنشگران مساجد و محلات ایران از اغتشاشات دی ماه 1404 را میخوانید، این صفحه به روز رسانی میشود با ما همراه باشید...
روایت داستانی
روز پنجشنبه در اغتشاشات شهر قم دو کادر نیروی انتظامی به شهادت رسیدند. یکی از این شهدا، شهید عباس اسدی است. شهید اسدی پدر 4 فرزند قد و نیمقد بود. 3 پسر و یک دختر. فرزند آخرش یک دختر 2 ساله بود. فرزند پنجم شهید نیز به پابهماه بود. مادر شهید تعریف میکند که چند وقت قبل، عباس برایم تعریف کرد که: «خواب دیدم که در جمعی، مادران شهدا جمع شدهاند. بعد من و شما هم وارد آن جمع شدیم. و بالای سر قبری ایستادیم که روی آن نوشته بود: شهید عباس اسدی. تاریخ شهادت: 19 رجب.» یعنی در آن خواب، شهادتش را به او وعده داده بودند. عباس اسدی از ابتدای ماه رجب امسال، هر روز روزه گرفته بود و روز شهادتش نیز روزه بوده. ماجرای شهادت ایشان اینطور بوده که یک مرتبه اغتشاشگران به او هجوم میآورند. شهادت عباس اسدی بسیار مظلومانه و دردناک بوده. جمعیت زیادی او را تنها زیر دست و پا گیر میآورند، لباس از تنش بیرون میآورند و بیش از 50 ضربه چاقو به بدنش میزنند. طوری که همانجا در دم به شهادت میرسد. در مراسم تشییع شهید عباس اسدی و محمد قاسمی، چندین هزار نفر از مردم قم حاضر میشوند. و همین حضور سبب میشود بساط اغتشاشات قم جمع شود. انگار خون شهید، مردم قم را به خروش آورده باشد. مادر شهید اسدی در جمع مردم، با اقتدار و بدون اینکه صدایش بلرزد گفت: اگر 10 پسر دیگر هم داشتم فدای انقلاب و آقا میکردم. الحمدلله که پسرم در راه خدا و انقلاب به شهادت رسید. شهید اسدی اهل مسجد محلهشان بوده. یک مرتبه برای مسجد جاروبرقی میآورد و میگوید این را یک خیر تهیه کرده. بعدها متوجه میشوند که این جاروبرقی را خود شهید برای مسجد خریده بوده. با وجودی که عباس به طرز فجیعی به شهادت رسیده بود اما مادرش و خانوادهاش از همان لحظات اول، با اقتدار از انقلاب دفاع میکردند. طوری که حتی همان شب اول هم، مادر شهید گریه نمیکند. مادرش میگوید: عباس به من گفته برای من گریه نکنید.روایت داستانی
مردی که داشت دو دستی روی سر می زد را می شناختم. دیروز مسافرش بودم. برخلاف همین یک هفته قبل که تا تاکسی میرسید سریع پر می شد و حرکت می کرد دیشب تاکسی ها ردیف ایستاده بودند و هیچ مسافری نبود. همه مغازه تعطیل بود و خیابان در تاریکی فرو رفته بود. چهره راننده را نمی دیدم فقط صدایش را می شنیدم که بلند می گفت اروسی، اروسی.. من و همسرم نزدیک شدیم و پرسیدیم تکمیله؟ گفت بشینید تا تکمیل بشه. چند دقیقه طول کشید اما بالاخره پیرزنی پیدا شد. با صدایی تیز گفت آقا اروسی؟ و قبل از انکه راننده بله بگوید دسته در را کشید مرد با لحنی کاملا بی حس گفت بله اروسی فقط در رو نکنی. راه افتادیم. پیرزن جلو نشسته بود و غر می زد که چرا راننده بهش تذکر داده در را محکم نکوبد. چند بار این جمله اش را تکرار کرد که مگه الکیه در ماشین با دست کنده بشه. جواب که نمی شنید دوباره با همان لحن تکرار می کرد. پیرزن از موضوعی به موضوعی دیگر می پرید و همه موضوعاتش هم بدون مقدمه مطرح میشد. دست آخر بازهم بی مقدمه پرسید امشب هم فراخوان دادن؟ تجمعه؟ راننده با لحن جدی گفت هروقت بود شما نیا وسط مادر. پیرزن متوجه شوخی راننده نشد گفت من؟ نه من می ترسم خطرناکن. میگن بعضیاشون اسلحه دارن به کسی رحم نمی کنن. من برای فیزیوتراپی اومدم. اشتباه کردم باید میذاشتم روز می اومدم امن تره. بعد به راننده سفارش کرد هروقت شلوغ شد شما هم نمون تو خیابون، برو خونه حتما. راننده گفت نمیشه حاج خانوم. پیرزن اصرار کرد چرا نمیشه شما هم مثل همین مغازه ها تعطیل کن. مرد دو دستش را روی فرمان فشرد و گفت نمیشه. من همین امروز یه تومن قرض گرفتم دادم برای کرایه خونه. مرد برخلاف پیرزن مختصر ومفید حرف میزد. با صدایی خسته که به زحمت شنیده می شد. حس میکردم انگار گفتن بعضی چیزهای واضح از نظرش بی فایده بود. پیرزن حرف مرد را با همدلی تایید کرد و گفت راست میگی از کجا بیارن مردم. تا مقصد پیرزن مرتب از خسارت هایی گفت که اغتشاشگرها به مغازه ها زده بودند و راننده فقط در حد بله و پناه برخدا و چندتا آه تایید میکرد. آرام بود هرچند قیافه اش داد میزد دردی داشت. دردی که امشب او را به ستوه اورده بود. با دو دست به سر میزد و به پهنای صورت اشک میریخت و تاکسی اش... تاکسی اش جلوی چشمانش در شعله های اتش می سوخت
روایت داستانی
صدای فریاد و همهمه و شعار دادن از دور میرسید. ساعت از ۸ گذشته بود و خیابان شلوغ شده بود. من نگران برادرم بودم. باید خیلی زودتر میرسید. میدانستم صدای اغتشاشات از همان خیابانی ست که برادرم آنجا مغازه ای اجاره ای دارد. از خانه بیرون زدم. نزدیک مغازه ی برادرم جمعیت زیادی به شکلی وحشیانه به مغازه ها و اموال مردم حمله می کردند. میتوانستم تشخیص بدهم عده ای از آنها هوشیار بودند اما اکثر انها حالت طبیعی نداشتند. به قدری مست بودند که بی اختیار می زدند و می شکستند. ناگهان چشمانشان سفید میشد و بعد ولو می شدند روی آسفالت. کمی بعد دوباره بلند می شدند و این چرخه حالتشان ادامه داشت. از دیدن این حالات به وحشت افتاده بودم که به یکباره از بین جمعیت دستی مچ مرا گرفت و به عقب کشید. برادرم بود. نمیدانم چه می گفت صدایش بین همهمه جمعیت گم میشد. سعی میکرد مرا پشت سرش به سمت بیرون جمعیت بکشد. ناگهان ایستاد و دستش را در مقابلم گرفت تا جلوتر نروم. یک جنازه پیش پایش افتاده بود. صدای شلیکی نشنیده بودیم پشت سرم را نگاه کردم یکی یکی آدم های مست روی زمین می افتادند. مثل جنازه. نمیدانم چه موادی مصرف میکردند که اینطور استحاله شده بودند. مسیر را تغییر دادیم برادرم بی وقفه می دوید و مرا دنبال خود می کشید.
روایت داستانی
باید برای تولد دخترم عروسکی که قولش را داده بودم می خریدم. هنوز شب آرام بود. با پسر بزرگم بیرون رفتم اما تمام مغازه ها را تعطیل دیدیم. خیابانی که قبلا پر از مشتری بود در کمال تعجب تاریک و سوت و کور بود. دنبال یک اسباب بازی فروشی کمی خیابان را جلوتر رفتیم. سرهایی عین اشباح هر از گاهی از کوچه های فرعی به خیابان اصلی سرک می کشیدند. بالاخره یک مغازهی باز پیدا کردیم. که او هم داشت با مرد جوانی جروبحث می کرد. مرد جوان میگفت الان چه وقت فروشه جمع کن بساطتت رو وگرنه کل مغازه تخریب میشه. ما را که دید در گوش پسرم که ملبس بود گفت از کوچه پشتی فرار کن. چند ثانیه نگذشته بود که یک نفر پرید وسط خیابان و بی هیچ شعار و فحشی، یک سره شروع به عربده کشیدن کرد؛ عربده های بلند و کر کننده. اشباح سابق، انگار شیپور شروع را شنیده باشند از کوچه پس کوچه ها بیرون امدند؛ ریختند کف خیابان و حمله بردند به مغازه های مردم. یا به آتش میکشیدند یا تخریب می کردند. سیل وحشتناکی از بچه های ۱۶ - ۱۷ ساله که توی حال خودشان نبودند. نمیدانم آن مغازه دار توانست مغازه اش را قفل کند یا نه. ما با دست خالی فقط دنبال راهی برای برگشت به خانه بودیم و پشت سرمان صدای عربده ها و شیشه هایی که یکی یکی میشکستند.
روایت داستانی
ساعت نزدیک ۱۰ شب بود. ما تازه شام خورده بودیم. از پنجره ی آشپزخانه نگاهم به بیرون دوخته بود. گوش سپرده بودم به بوق ممتد ماشین ها و سروصدایی که قطع نمی شد. دو تا ون وارد کوچه شدند در ون ها باز شد و جمعیت از ون ها بیرون ریخت. همان طور که اطرافشان را می پاییدند سریع لباس هایشان را عوض کردند لباس موجه بسیجی پوشیدند و با چاقو و باتوم به سمت خیابان اصلی رفتند. من از پنجره آشپزخانه طبقه دوم داشتم آنها را می دیدم به مغازه های مردم آسیب می زدند و به مردمی که سر راهشان بودند رحم نمی کردند.
روایت مستند، مناسب برای گفتگوی چهره به چهره و تلفنی
روزهای اولِ گرانی، در بازار و بعضی از محلات اعتراض داشتیم، اما شدتش زیاد نبود. غروبِ پنجشنبه انگار همه چیز بهم ریخت. سر و کلهی گروهکهای مختلف و لیدرهایی پیدا شد که خساراتشان ویرانگر بود. فروشگاهها، اموال شخصی و اموال عمومی را تخریب کردند، با شعار "ما ایرانو پس میگیریم" بین محلات میچرخیدند و مردم را گمراه میکردند. چقدر جوان و نوجوان دیدم...همه دهه هشتادی و نودی! یک ماشین گوشهای پارک کرده بود و گروه گروه یک چیزی مثل مواد دستشان میداد تا بکشند و بروند وسط خیابان. پلاک ماشین هم برداشتیم. ما باید بیشتر در حوزه نوجوان کار میکردیم. باید این جوانها را جذب خودمان میکردیم، چه مذهبی، چه غیر مذهبی. دنیای آنها متفاوت است. مردم عادی که مسلح نیستند، آنها نمیتوانند تجهیزات هم تراز با نیروهای امنیتی را تهیه کنند. این گروهکها تیربار داشتند، تجهیزات تخصصی داشتند. هم مردم عادی را کشتند، هم چندی از نیروهای امنیتی را. یکی از آشنایان، خانم بارداری بود که با گریه تماس گرفت و گفت حالش خوب نیست ولی از ترس تیربار و کشته شدن، حتی نمیتواند تا بیمارستان برود. اینها مردم عادی نبودند. وقتی صدای شعارها به سمت آقای خامنهای رفت، دلم گرفت. گریه کردم. پسر ۸ سالهام گفت:« گریه نکن! من میرم جوابشونو میدم!» رفت در تراس و بلند گفت لبیک یا خامنهای. پسر ده سالهام هم اسپیکرش را برداشت و همراهیش کرد. آقای همسایه، مردی متمدن بود. آمد بیرون و رو به پسر ده سالهام گفت:« حافظ، تو بگو منم پشت سرت تکرار میکنم. آفرین پسر.»
روایت داستانی
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. ساعت از ۵ غروب گذشته بود و صداهایی که از بیرون خانه میآمد، بیشتر و بیشتر میشد. هنوز نمیتوانستم اوضاع را هضم کنم. مردم ما اهل گفتگو بودند، اهل صحبت. روزهای اول، اعتراض مردمی و درست و به جا داشتیم، اما هیچکدامشان در این حد نبود. بچههای کوچکم که خوابیدند، شعارها شدت گرفت. علی هشت سالهام، حالم را که دید، غیرتی شد:« مامان! من خودم جوابشونو میدم!» دوید سمت تراس و پشت هم لبیک گفت. پسر دهسالهام هم اسپیکرش را برداشت. صدای لبیک یا خامنهایِ این دو پسر، از اتاق بیرون رفت و چند تا از همسایهها را هم همراه کرد. دلم کمی گرم شد. گوشی را برداشتم و تا میتوانستم به همسایهها و آشناها زنگ زدم. باید از حالشان باخبر میشدم. خانم فهیمی صدایم را که شنید به گریه افتاد. میگفت این ناجوانمردان هر چه میتوانستند خراب کردند و رفتند. محله به محله داد میزنند و مردم را گمراه میکنند. جوانهای مثل دستهی گل را بیرون میکشند و با هزار ترفند و دوز و کلک راهی خیابان میکنند. خانم باقری هم میگفت، پلاک ماشینی که بین بچهها چیزی شبیه به مواد را توزیع میکرده برداشته. میگفت این جوانها در حال خودشان نیستند، خیلیهایشان نمیدانند اوضاع از چه قرار است. راست هم میگفت. دنیای آنها با ما فرق دارد. باید آنها را بشناسیم، درک کنیم، همراه کنیم. این بچهها و جوانها سرمایههای این ملتاند.
روایت داستانی
گوشیام زنگ خورد. حنانه بود. دختر همسایه. میگفت حس میکند درد زایمانش دارد شروع میشود ولی از ترس صدای تیر و کشته شدن، جرئت بیمارستان رفتن ندارد. بند دلم پاره شد. این ناامنی هم چاشنی شعار " آزادی آزادی" شان بود. مردم عادی که مسلح نبودند، آنها نمیتوانند تجهیزات هم تراز با نیروهای امنیتی را تهیه کنند. وقتی این گروهکها تیربار داشتند، تجهیزات تخصصی داشتند، تکلیف مشخص بود! اینها نه مردم عادی بودند، نه به آزادی و سلامتی کسی فکر میکردند. حنانه را آرام کردم، نمیتوانستم در این شرایط تنهایش بگذارم. گفتم:« نفس عمیق بکش دختر! من اگه لازم باشه، با چهار تا بچه هم میام کنارت تا تنها نباشی.» نفسهایش شمردهتر شد. حنانه ترسیده بود. از این متجاوزان ترسیده بود.
روایت مستند، مناسب برای گفتگوی چهره به چهره و تلفنی
همه چیز ضربتی شروع شد. حوالی غروب در بلوار کشاورز، یکی از جوانهایی که اتفاقا خانوادهی سرشناسی در شهرستان داشت، جلوی مجسمهی شهید سلیمانی لاستیکی انداخت و آتش زد. این تازه شروع ماجرا بود. سیل عظیمی از مردم وارد خیابان شدند. جمعیتی که میدیدم را باور نمیکردم... اکثرشان هم جوان بودند و کم سن و سال. خیلیهایشان را نمیشناختم. انگار از یک جایی اجیر شده و به مردم عادی و جوانها خط میدادند. من هم رفتم کمک دست بسیج، قرار شد این افراد را شناسایی کنیم.
روایت داستانی
همه چیز ضربتی شروع شد. خبر رسید که حوالی غروب در بلوار کشاورز، یکی از جوانهایی که اتفاقا خانوادهی سرشناسی در شهرستان داشت، جلوی مجسمهی شهید سلیمانی لاستیکی انداخت و آتش زد. خبر را که شنیدم، دلم طاقت نیاورد، با خانمهای حوزه بسیج تماس گرفتم و قرار شد برویم بلوار. وقتی رسیدیم، جمعیتی که میدیدم را باور نمیکردم. اکثرشان هم جوان بودند و کم سن و سال. با همان نگاه اول فهمیدیم، همه قصدشان تخریب و خرابکاری نیست. موضوع مهم لیدرهایی بودند که با الگوی خاص و تکراری بین مردم پخش شده و میخواستند گمراهشان کنند. بنا گذاشتیم که این آدمها را شناسایی کنیم. سریع با بسیج همراه شدیم و سعی کردیم با مردم گفتگو کنیم.
روایت مستند، مناسب برای گفتگوی چهره به چهره و تلفنی
قبل ساعت ۷ غروب، همه جا خلوت بود و کمی بعد، صدای تیراندازی و شلوغی شدت گرفت. هدفشان تسخیر کلانتری ۱۱ بود. قبل از رسیدن نیروهای امنیتی، شروع کردند و با بجا گذاشتن دهها کشته از مردم عادی جلو رفتند. خیابان غرق خون بود. جنازهها همه جا افتاده بودند. کسانی که ما دیدیم، نه جان مردم برایشان مهم بود نه هیچ! هر کس همراهشان بود، دستش چوب و چماق و اسلحه میدادند، هر کس هم نه، خلاصش میکردند! خونواده ما هم رفتند بیرون. حس میکردم ضربان قلبم روی ۱۸۰ است. برادرم با دوستش حمید تماس گرفت. بین شلوغیها گیر افتاده بود. داد زد:« بزور میگن منم باهاشون بیام تو تظاهرات! ولی من نمیخوام...» صدای جیغ و فحش و شلیک گلوله میآمد. تماس قطع شد. گفتند حمید تیر خورده. هنوز از وضعش خبر نداریم. رفته بودیم تشییع جنازه چند تا از بچههای مردم. تعدادی از لیدرهای محلی بین مردم شروع کردند به شعار دادن. کف، سوت و شعار... آنقدر شلوغ شده بود که حتی نماز میت هم برای جنازه نخواندند. نه تلقینی، لا اله الا الله ای هیچی هیچی... همینطوری خاکش کردند. غریبانه بود.
روایت داستانی
تا ساعت هفت و نیم غروب خبری نبود. کمی که گذشت، صدای تیراندازی و شلوغی، حتی به کوچههای هچیرود هم رسیده بود. خانم نیلویی، بعد از سالها فعالیت مسجدی و فرهنگی، در خانه آرام و قرار نداشت. دلش میخواست کاری کند، حرفی، کمکی. برادرش با یکی از دوستانش تماس گرفت. صدا به صدا نمیرسید. حمید، بین شلوغیها گیر کرده بود. میگفت شهر شلوغ شده، چند گروه مختلف با لیدرهایی که معلوم است آموزش دیدند، میخواهند کلانتری یازده را بگیرند. صدای تیر بلند شد. حمید گفت، به هر کسی مثل او که گوشهی خیابان ایستاده بود و نمیخواست خرابکاری کند، تشر میزدند. بهش گفتند برگرد. ماندن بین این گروه بی دین و ایمان که زبانشان اسلحه و چوب و چماق بود، فایدهای نداشت. حمید خواست چیزی بگوید که صدای تیر و فحش و درگیری بالا گرفت. تماس قطع شد. خانم نیلویی دلش شور افتاد. گفت برویم بیرون. مادرش در گوشهای از خانه سورهی فتح میخواند. معجزهی دعا برایش ثابت شده بود. پدر و همسر و برادرها رفتند بیرون. حس میکرد ضربان قلبش روی ۱۸۰ است. مردها که به خیابان اصلی رسیدند، بوی خون و دود با هم مخلوط شده بود. گروهکهای سازماندهی شده و مسلح، به مقصد کلانتری، با تخریب هر چه میتوانستند، آدمهای بی گناه را کشته بودند. جوان و نوجوان هم میانشان بود. حمید را نمیدیدند. مرده و زندهاش معلوم نبود. فردای آن روز، وقتی مراسم تشییع یکی از جوانان محل برگزار شد، خانم نیلویی هم بین مردم حضور داشت. هنوز هم شعار میدادند. هنوز هم دو دستگی را میدید ولی، از چادری که به سر داشت نمیترسید. میگفت: «این مردم داغ دیدند، اون از خدا بیخبرها جوونا رو غافل کردند. ما باید کنار هم بمونیم.»
روایت گزارشی
دختری نوجوان و غیرمحجبه در محمودآباد مازندران که با دوستان خودش برای اعتراض به گرانیها بیرون می رفتند یک روز که به خانه برگشت و شنید دامادشان که امام محله است را میخواستند با ماشین زیر بگیرند و خانواده اش عزادار شود دچار شوک شد. او می گفت ما به وضعیت اقتصاد و معیشت معترضیم این بنده خدا که از مسببان وضع معیشت مردم نیست شاید اشتباه گرفته اند. اما وقتی دوستانش خبر دادند که صدای تیراندازی شنیده شده و درگیری بالا گرفته گفت ما اصلا دنبال این چیزا نبودیم. اینها افرادی غیر از معترضان هستند که سوء استفاده می کنند.
روایت گزارشی
مبارکه اصفهان که شلوغ شد بسیاری از اغتشاشگران اصلا اصفهانی نبودند و معلوم بود از جای دیگری آمده اند. دختر نوجوانی خودش را جلوی ماشین پلیس انداخت اما بعدا که گرفتنش اقرار کرد از اون خواسته بودند این کار را بکند تا ۵ میلیون به او بدهند.
روایت گزارشی
پسر جوان مرودشتی ماشین عروسی برادرش را برده بود گل بزند و برای مراسم آماده کند که همانجا با تیراندازی مستقیم کشته شد. چون این اولین مورد نبود و چند روز قبلش در شیراز هم چنین اتفاقی افتاده بود مردم فهمیدند دست دشمن در کار است و خونشان به جوش آمد و علیه اغتشاشگران به خیابان ها آمدند.
روایت داستانی
آقای کریمی امام جماعتِ مسجدی در جهرم بود. آنقدری سابقهی بالای منبر رفتن و صحبت کردن و تبیین را داشت که شمارش از دستش در رفته باشد؛ ولی، از وقتی جهرم و شهرهای دور و نزدیک هم، آلودهی اغتشاش و تخریب شدند، به فکر فرو رفت. اخبار از گوشه و کنار میرسید، جوانها احساساتی شده بودند، مردم، هم از گرانی هم از این آشوبگران معترض بودند، مسجد در خطر بود. آقای کریمی میدانست دیگر بالای منبر نشستن و یک خطبهی یکسان برای همه خواندن فایدهای ندارد. رفت بین مردم. روز اول شاید، فقط فحش شنید و بد و بیراه. جوانها عصبانی بودند، اخبار دروغین دم گوششان وز وز میکرد و سوالشان را بی جواب میگذاشت. روز دوم شدتش کمتر بود و بیشتر شبیه اعتراض، روز سوم هم، همه میدانستند، با جنگ و دعوا کار به جایی نمیرسد. آقای کریمی همین را میخواست. میدانست خیلیها از ماهیت این جنگ بیخبرند، دنبال مسیر درست میگردند، دلشان پر است. این را هم میدانست، برای نتیجهی خوب، باید اول خوب گوش میداد، حرفهای مردم را میشنید و بعد، میرفت سراغ حل مسئله و تبیین. آقای کریمی، منبرش را در حلقهی مردم و جوانان پیدا کرده بود.
روایت داستانی
مریم خانم، جمعیتی که میدید را باور نمیکرد. مزار شهید مبارک، پر بود از مردمی که میشناخت و نمیشناخت. چادر مشکیاش را مرتب کرد و به خانم همسایه گفت:« خدا رو صد هزار مرتبه شکر. با شلوغیهای دیشب، اصلا فکرشم نمیکردم این جمعیت اینجا جمع بشه. واقعا دیشب ترسیده بودم. حس میکردم تنهاییم.» خانم همسایه با دست، از زیر چادر به حاج آقایی اشاره کرد که در بین گروهی از مردان صحبت میکرد. _ حاجآقا رو میشناسی؟ مال اون سمت پردیسانه. وقتی شنید تو محلشون خیلیا مخالف اغتشاشن و دوست دارن کمک کنن، اومد با آقایون مسجدمون حرف زد. قرار شد هر کی میتونه بیاد و همسایهها رو خبر کنه، بلکه کاری کنیم.» صدای حاج آقا، حرفشان را نیمه تمام گذاشت:« ان شالله به فضل الهی، فردا همین ساعت از اینجا تا میدان مفید راهپیمایی برگزار میکنیم. با خودتون قرآن بیارید. ان شالله به این مزدورها نشون میدیم، زن و مرد و جوون ایرانی پای ذره ذرهی این خاک هستند.» مریم خانم اشک گوشهی چشمانش را با چادر مهار کرد. داد و قالهای شب گذشته و فحاشیها هنوز در گوشش زنگ میزد. آقای حاج مرادخانی را میشناخت. چند باری در مسجد الزهرا دیده بودش. زیر لب صلواتی برایش فرستاد که به فکر اتصال دو محله افتاده. حالا کمی دلش گرم بود.
روایت داستانی
سید رضا نمایشگر را به سمت حاج آقا برگرداند و فیلم دوربین مدار بسته را پخش کرد. _ این مال دیروزه حاجآقا. آقای غفوری با دقت به تصویر خیره شد. یک مرد و یک زن با هم وارد محوطهی مسجد شدند. صورتشان با ماسک پوشیده بود و هر کدام با گوشی موبایل، از قسمتی از مسجد فیلم میگرفتند. حاج آقا تسبیحش را در دست جا به جا کرد و به فکر افتاد. از وقتی خبر فراخوانشان پخش شد و با چوب شیشههای مسجد را شکسته بودند، شک کرده بود که کاسهای زیر نیم کاسه است. رو به سید گفت:« شنیده بودم گروهکهای خاصی برای خرابکاری تشکیل دادن. حتما هدفشون اینه خسارت بیشتری به خونهی خدا بزنن.» سید تاسفبار سری تکان داد. _ حتما میدونن این مسجد زندهاست. جوون توش رفت و آمد داره، تربیت میشه، کلاس برگزار میکنه... کم زحمت نکشیدین که. حاج آقا، بلند شد. همان روز، مردم و جوانهای مسجد را بعد از نماز نگه داشت. برایشان از اهداف دشمن گفت. از تلاشی که برای تخریب ذهنها، جانها و اعتقادات مردم داشتند. برای این آشوب هم چه کاری بدتر از تعرض به خانهی خدا؟ حاج آقا برای خودش و بقیه کشیک تعیین کرد. قرار شد حضور در مسجد به حداکثر برسد. این تازه شروع ایستادگی آنها بود.
روایت داستانی
نزدیک غروب بود، راهی مسجد شدم تا مثل همیشه دقایقی قبل از اذان در مسجد باشم و با بچهها فضای مسجد را آماده نماز کنیم. وسطای راه تعدادی از نوجوونای محل رو دیدم، مثل همیشه سلام و علیکی باهم کردیم و گفتم چه خبره شنگول به نظر میاید؟ گفتن داریم میریم برای اعتراضات، شما نمیاید؟ گفتم نه، چرا بیام؟ یکیشون گفت: بله دیگه شما آخوندا وضعتون خوبه نبایدم بیاید، مثل بابای ما کارگر نیستید که بدونید زندگی چقدر سخته! یه دفعه صدای خندهای توجهم رو جلب کرد، برگشتم دیدم کاسب مغازه ای که پشت سر من بود، جلوی درب وایساده بود و با شنیدن صدای بچه ها زده بود زیر خنده! برگشتم رو به نوجوونا گفتم: نه بچه ها مسئله این نیست، منم مثل شما وضعم خرابه، منم به این گرانیها اعتراض دارم اما این راه را راه درستی نمیدونم. بچه ها گفتن: ما میریم چون راه دیگه ای نداریم و دویدن رفتن. کاسب رو کرد به من و گفت: حاج اقا چرا بهشون نگفتی بابت امام جماعتی مسجد دولت هیچ حقوقی نمیده تا بفهمن تصورشون اشتباهه؟! سری تکان دادم و گفتم: این مهم نیست، باید یه راهی برای اعتراض درست پیدا کرد تا دشمن نتونه سوار اعتراضاتشون بشه. رفتم مسجد، بعد از نماز کمی برای مردم صحبت کردم و گفتم: مراقب بچه هاشون باشن چون این مدل اعتراضات قطعا به سوءاستفاده دشمن منجر میشه. بعد از صحبتها که با نمازگزارا مشغول چای خوردن شدیم، چندتا از جوونا اومدن گفتن: حاج اقا وظیفه ما چیه؟ بریم با اغتشاشگرا برخورد کنیم؟ گفتم: نه نیروهای نظامی و انتظامی آموزش دیده حواسشون به اون کار هست، ما باید قسمت خالی جبهه رو پر کنیم. حسن که موتورسازی داره گفت: یعنی چی کار کنیم؟ گفتم: باید صحنه رو برای مردم شفاف سازی کنیم. رضا که دانشجو بود گفت: من میتونم چندتا از دانشجوهای محل رو بیارم برای این کار محتوا آماده کنیم. حسن گفت: پس ما بی سوادها چه کنیم؟ گفتم: خیلی کارها میشه کرد مثلا چند تا کاسب بیار همین محتوا را بشنون و یاد بگیرن و برای همسایه های مغازه و مشتریا توضیح بدن. داشت به نشانه تایید سر تکون میداد که امیر گفت: داش حسن شبها میری باشگاه ورزشکارا رو دعوت کن بیان تو مسجد تا اگر یه وقت تو محله خواستن بیان خرابکاری کنن تا زمان رسیدن نیروی انتظامی بتونیم از محله مون دفاع کنیم. هر شب اغتشاشات بیشتر می شد و ما هم بچه ها را بسته به توانمندیهاشون گروه بندی میکردیم تا بعضیاشون مشغول روشنگری برای اهالی محل بشن و بعضیاشون آماده دفاع از محله و مسجد. اما من همچنان ذهنم درگیر این بود که از مسجد چه استفادهای برای اعتراضات درست میشه کرد تا مردم معترض رو از اغتشاشگرا جدا کنیم؟! شب جمعه وسطای نماز عشا دیدم دو سه تا از بچه ها اومدن اطراف سجاده من! فهمیدم اتفاقی افتاده. نماز رو با سرعت بیشتری خوندم، همین که تموم شد یکی از بچه ها اومد در گوشم گفت: حاج اقا اغتشاشگرا دارن سمت مسجد میان. سریع بلند شدم پشت میکروفون گفتم: عزیزان امشب دعای کمیل نداریم، پدر و مادرا سریع برن خونه محله داره خطرناک میشه، جوونا هم بیان پیش من، هرکسی هم ماشین داره سریع ماشینشو از مسجد دور کنه. یهو چشمم به حسن افتاد،: گفتم حسن اقا با رفیقات برید روی بام مسجد برای اون کاری که خودت میدونی. نمازگزارا رو سریع فرستادیم خونه و درب مسجد رو بستیم و چراغا رو خاموش کردیم. مردم ماشیناشونو از اطراف مسجد دور کردن. از پنجره نگاه میکردم، اغتشاشگرا که رسیدن نزدیک مسجد، دیدم هیچکدوم آشنا نیستن. خشونتشون هم خیلی بیشتر بود انگار که همه اومده بودن برای تخریب و خرابکاری. یهو بچه ها طبق برنامه قبلی از بام مسجد شروع کردن به سنگباران، خرابکارا که دیدن تو تاریکی فقط سنگ داره از آسمون رو سرشون میباره، برگشتن به سمت میدون و از محله دور شدن. اون شب تا صبح بچه ها تو مسجد موندن از خوشحالی می گفتن و می خندیدن.
روایت داستانی
از وقتی اغتشاشات شروع شد، هر شب بسیجیا رو تو پایگاه جمع می کردیم و بچههایی که آموزش دیده بودن را میفرستادیم برای ایست و بازرسی در ورودیهای شهر تا غریبههای مشکوک را چک کنن، بقیه بچهها را هم در پایگاه جمع میکردیم تا برای تبیین در محله آماده بشن و از مسجد هم مراقبت کنن، یه شب تا سحر که موندیم، خبری نشد، گفتم: دیگه بعیده کسی بیاد داره صبح میشه، حاضر بشید بریم، تعدادی از بچهها که راهشان دورتر بود را با ماشین خودم بردم رسوندم و بقیه هم قرار بود خودشون برن خونه. بچه ها را که رساندم، قبل از رفتن به خانه به دلم افتاد یک سر به پایگاه بزنم، تا رسیدم دیدم از پنجره چیزی داخل پایگاه انداختن و آتش روشن شده و بچههایی که داخل بودن داشتن آتش را خاموش میکردن، انگار که از بیرون مراقب ما بودن و وقتی ما رفتیم فکر کردن پایگاه خالی شده، سریع رفتم و آتش را خاموش کردیم و نگذاشتیم به مسجد آسیبی برسد.
روایت داستانی
سفارش ها را که گذاشت توی باکس پشت موتورش دوباره به ادرس نگاهی انداخت. باید از مسیری میگذشت که احتمالا امن نبود. همان طور که ترک موتور می نشست جمله های همسرش توی گوشش تکرار می شدند: کاش امشب نمیرفتی. فراخوان دادن ممکنه شلوغ شه و او گفته بود به من کاری ندارن من یک پیک ساده ام که پی یه لقمه نون مجبورم کار کنم قسطامو بدم خانوم. کاغذ ادرس را گذاشت توی جیبش و راه افتاد از فرعی اول که پیچید و شلوغی خیابان را که دید احساس کرد شاید بهتر بود برگردد اما یاداوری قسط های آخرماه مصممش کرد که باید به مسیرش ادامه بدهد. هرچه جلوتر میرفت جمعیت بیشتر به هم فشرده می شدند خواست مسیرش را تغییر دهد بالاخره یک فرعی دیگری پیدا می شد اما وقتی به خودش امد که در حلقه ی عده ای گیر افتاده بود. عده ای که او را با نیروهای امنیتی اشتباه گرفته بودند. کیفش را کشیدند و محتویاتش را خالی کردند مهر و تسبیح که روی آسفالت خیابان افتاد دیگر به او رحم نکردند. یقه اش را چسبیدند که به خامنه ای فحش بده او اما گفت : « مو آقامو دوست داروم فحش نمیدم» او را به سمتی کشیدند و ضربه های مشت و چماق و... بود که بی وقفه به سر و تنش می نشست. آتش را انداختند به جان موتورش. شاید از این طریق بتوانند مجابش کنند فحش بدهد اما او با لحنی صادقانه و قاطع گفت : «موتور مو که آتیش دادین خودمم آتیش بزنین من فحش نمیدم» او انگار بی حس شده بود دیگر ضربه هایی که بی هوا به تنش می نشست را حس نمیکرد. نفهمید کی و چطور نیروهای امنیتی و مردم به دادش رسیدند و او را از چنگال اغتشاشگرها درآوردند. فقط تا جایی که توانست به موتورش چشم دوخت موتوری که هنوز اقساطش را نداده بود و به سفارش مردم که توی باکس داشت می سوخت.
روایت داستانی
صدایی زنانه و گرفته در بین جمعیت پیچیده بود. صدایی که نه شبیه به عربده بود و نه حتی خبر از جوانی صاحبش میداد. گردن می کشیدم که پیدایش کنم اما جمعیتی که به هم تنه می زدند مانع دیدم بود. او می گفت و جمعیت تاییدش می کرد: بدهکارم قرض و قسط دارم بیچاره ام از کجا بیارم بدم؟ با این گرونی دیگه نون هم نمیشه خورد یکی همزمان که با فریادی مهر تایید به حرف های پیرزن میگذاشت چماقی که در دستش بود را روی کاپوت اولین ماشین پیش پایش فرود آورد. جمعیت به تشویق آن فرد سوت کشیدند اما صدایی از زن بلند نشد یک نفر آتشی روشن کرد، بقیه هم پشت سرش و هجوم به مغازه های اطراف شروع شد. بی وقفه صدای شکستن شیشه ها و صدای سوت و فریاد بود که به گوش می رسید ناگهان از بین جمعیتی که پراکنده شده بودند دیدمش. پیرزن بهتش زده بود. دستش توی هوای می چرخید و رو به عده ای که با میله ای آهنی به در شیشه ای بانک می کوبیند می گفت این چه مسخره بازی ایه؟ چرا بانک را آتیش میزنید؟ عده ی دیگری به مسجد یورش بردند و پیرزن فریاد می زد: چرا مسجد را می سوزانید؟ دستش را گرفتم و نشاندمش روی سکوی کوچک کنار مغازهای. حالا صورتش غرق اشک بود و دستش همچنان توی هوا می چرخید. هر از گاهی دستش را به زانویش می زد و میگفت اینا چرا اینطوری میکنند؟ به مسجد چه ربطی داشت آخه؟؟ ما کی مردمی بودیم که قرآن اتیش بزنیم؟ پیرزن با گریه به شعله ها زل زده بود و دیگر پایش یاری اش نمیکرد که بلند شود.
روایت داستانی
ما ساکن یک خوابگاه دخترانه دانشجویی هستیم. این ایام، مشغول امتحانات هستیم. روز پنجشنبه هم همگی مشغول درس خواندن بودیم. چون شنبه امتحان مهمی داشتیم. به خاطر تمرکز روی امتحانات ما کمتر از اخبار شلوغیها اطلاع داشتیم. اما کم کم از طریق گوشیها متوجه شدیم که شهر شلوغ شده. رفته رفته صدای تیراندازی از بیرون میشنیدیم. مسئولان خوابگاه برای اینکه بچهها نترسند و دور هم باشیم، تصمیم گرفتند که همگی از اتاقها بیرون بیاییم و توی راهرو مستقر شویم. صداهای بیرون شهر بیشتر و بیشتر میشد و فضای ترسناکی بود. اما حس و حال معنوی و زیبایی بین ما جاری بود. بعضی از بچهها دعای توسل میخواندند. بعضیها با هم شوخی میکردند. یکی میگفت: «بچهها فوقش من شهید میشم و امتحان شما هم کنسل میشه!» یکی دیگر میگفت: «وقتی اغتشاشگرها اومدن تو، ایشالله عاشقمون بشن و بیخیال کشتن ما بشن!» وقتی صداها بیشتر شد، چندتا از دخترها رفتند و غسل شهادت کردند. سال بالاییها به سال پایینها دلگرمی میداند. نمیگویم نترسیده بودیم، نه! ترس داشت! ولی هیچکس خودش را نباخته بود. انگار معنویت توی قلبهای دخترها، حالا دستمان را گرفته بود و اجازه نمیداد از خود بیخود شویم. آن شب سخت ولی صمیمی، گذشت؛ بدون اینکه حتی یک قطره خون از دماغ یکی از دخترها بیرون بیاید. فردا البته علتش را فهمیدیم. وقتی متوجه شدیم چند از نفر کادر نیروهای انتظامی شهر مجروح و جانباز شدند. آنها پیشمرگ خوابگاه دختران شده بودند.
روایت داستانی
شمارهی داخل دستم را نگاه کردم، صد و بیست و شش. هنوز بالای ده نفر، تا نوبتم مانده بود. دستم را به صندلی تکیه دادم و آرام بلند شدم. ماههای آخر بارداری و استرسهای اخیر، توانِ طولانی نشستن را از من گرفته بود. یاد اتفاقات دو شب پیش بوشهر افتادم. هنوز هم با یادآوری خسارتها، شعارها و فحاشیهایی که شنیده بودم، ضربان قلبم پایین نیامده بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم کمی قدم بزنم، بلکه ذهنم باز شود. بیمارستان از همیشه شلوغتر بود. این چند روز، بخشهای ویژه، اتاق عمل سرپایی و حتی سردخانه...همه جور آدمی به خود دیده بود. نفهمیدم کی و چطور به یکی از راهروهای انتظار نزدیک سردخانه رسیدم. چندین زن و مرد، گوشهای نشسته بودند و گریه میکردند. سر و وضعشان و فحشهای ریزی که هر از چندگاهی نثار پلیس و امثال من میکردند، حدسم را به سمت یکی از اغتشاشگران برد. صدای دو تا از مردهایی که آنجا ایستاده بودند، حواسم را به خود معطوف کرد:« هنوزم باور نمیشه که برادرزادهی من رو اون تخت خوابیده...» _ کار همین پلیسهاست! معلوم نیست چند تا ساچمه بهش زدن. مردی که بنظر عموی متوفی بود کمی مکث کرد و گفت:« ساچمه نبود امیر... گلوله شاتگان بود. و ... فکر نکنم کار پلیس باشه. میگن تیر از فاصلهی خیلی کم برخورد کرده. انگار... انگار یکی از گروه خودشون بهش زده...» نظریهی مرد به نظرم آشنا آمد. همین چند روز پیش وقتی از همسرم و بسیج محله پیگیر وضعیت شهر و مردم شدم، چیزهای مشابهی شنیدم. گروهکهایی که مغز جوانها را شستشو میدادند، آنها را علیه نظام تحریک کرده و برای خرابکاری میفرستادند و بدتر از همه، حتی از کشتن هم گروهی خودشان هم ابایی نداشتند. مایهاش فقط کمی پول بیشتر بود و وعده و وعید چربتر. دوباره به چهرهی هردو مرد نگاه کردم. ناآرام، گیج و پر از سوال. میتوانستم شک و تردیدِ طرفی که انتخاب کرده بودند را از چهرهشان بخوانم. شمارهی ۱۲۶ را صدا زدند. به سمت پذیرش قدم برداشتم. همهی ذهنم به سمت آن خانواده بود. دو مردی که قبل از قضاوت و فحاشی، تصمیم گرفتند فکر کنند. حس کردم ضربان قلبم کمی منظمتر شد. انگار به چشم خودم دیدم، که هنوز هم در تاریکترین دلها، روزنهای از امید پیدا میشود.
روایت داستانی
ما ساکن یک خوابگاه دخترانه دانشجویی هستیم. این ایام، مشغول امتحانات هستیم. روز پنجشنبه هم همگی مشغول درس خواندن بودیم. چون شنبه امتحان مهمی داشتیم. به خاطر تمرکز روی امتحانات ما کمتر از اخبار شلوغیها اطلاع داشتیم. اما کم کم از طریق گوشیها متوجه شدیم که شهر شلوغ شده. رفته رفته صدای تیراندازی از بیرون میشنیدیم. مسئولان خوابگاه برای اینکه بچهها نترسند و دور هم باشیم، تصمیم گرفتند که همگی از اتاقها بیرون بیاییم و توی راهرو مستقر شویم. صداهای بیرون شهر بیشتر و بیشتر میشد و فضای ترسناکی بود. اما حس و حال معنوی و زیبایی بین ما جاری بود. بعضی از بچهها دعای توسل میخواندند. بعضیها با هم شوخی میکردند. یکی میگفت: «بچهها فوقش من شهید میشم و امتحان شما هم کنسل میشه!» یکی دیگر میگفت: «وقتی اغتشاشگرها اومدن تو، ایشالله عاشقمون بشن و بیخیال کشتن ما بشن!» وقتی صداها بیشتر شد، چندتا از دخترها رفتند و غسل شهادت کردند. سال بالاییها به سال پایینها دلگرمی میداند. نمیگویم نترسیده بودیم، نه! ترس داشت! ولی هیچکس خودش را نباخته بود. انگار معنویت توی قلبهای دخترها، حالا دستمان را گرفته بود و اجازه نمیداد از خود بیخود شویم. آن شب سخت ولی صمیمی، گذشت؛ بدون اینکه حتی یک قطره خون از دماغ یکی از دخترها بیرون بیاید. فردا البته علتش را فهمیدیم. وقتی متوجه شدیم چند از نفر کادر نیروهای انتظامی شهر مجروح و جانباز شدند. آنها پیشمرگ خوابگاه دختران شده بودند.